تبليغاتX
<-این منم مهاجر تنها->

JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
این منم مهاجر تنها

چه زود در گذر زمان برایت تنها خاطره ای شدم.خاطره ای که از خاطرت پاک شد
 
مهاجر

 

تاریخچه ی گذشته ی مهاجر

 

هم سفر های مهاجر

 

آرشيو مطالب

 

دیدنی ها

 



ایثار...

وقتی برگشت سالها گذشته بود...

نه دیگر شهر همان شهر بود و نه دیگر مردم همان مردم، و نه حتی دیگر آن کوچه ها همان کوچه ها ...

سالها پیش بعد از مفقود الاثر شدنش برایش مراسم ختمی گرفته بودند.

پدر و مادر پیرش نیز سالها قبل از درد دوریش دنیا را ودارع گفته بودند.

همسرش بعد از سالها در این شهر سرپناهی برای خود یافته بود.

دختر کوچکش حالا دیگر برای خودش خانمی شده بود.

نه دلی را شکست نه خانه ای را ویران کرد ...

او از ابتدا ایثار را امضا کرده بود ...

 

 

                     عشق یعنی یک استخوان و یک پلاک

                                                                       سالها تنهای  تنها زیر خاک

 


پانزدهم مهر 1388 به خط خطی parisa



خواب...

 

دیشب خواب دیدم من بودمو تو بودی ،یه اتاق تاریک تاریک...

گرم گرم...

تو به دیوار تکیه دادی و اینجوری که پاهاتو دراز کردی منم اومدم سرموگذاشتم روی شونه ی تو....

بهت میگم چشماتو می بندی؟

میگی آره...

میگم برام قصه میگی؟

میگی آره....

بعد یه قصه ی بلند و تموم نشدنی برام میگی. میدونی میخام چیکار کنم؟

می خام خودمو بکشم....

تو که چشماتو بستی و نمی بینی که تیغ رو از جیبم در می یارم نمی بینی که رگمو زدم ، نمی بینی که خون می پاشه....

فقط حس میکنی که بدنم سرد شده ،منو محکمتر تو بغلت فشار میدی....

بعد چشماتو باز میکنی میبینی من مردم....

داری گریه میکنی؟

گریه نکن عزیزم....

منکه دیگه نیستم اشکاتو پاک کنمو بگم " خوشگل شدیاااااا...."

گریه نکن باشه؟

دلم می شکنه هاااااااااااااااااااااا

 

 


بیست و ششم شهریور 1388 به خط خطی parisa



دعای شب قدر...
فرازهایی خیلی زیبا از دعای ابو حمزه ی ثمالی از امام زین العابدین ( ع )....

من این دعا رو خیلی دوست دارم ، بخشهایی از ترجمه ی فارسی این دعای زیبا :

 

خدایا ،هر وقت مهیا شدم و ایستادم برای نماز در برابرت و مناجات با تو ، در آن هنگام خواب به چشمانم راه پیدا کرد و ربودی از دلم حال مناجاتت را ،

چرا هر زمان می گویم درونم خوب شده و نزدیک همنشینی توبه کاران می شوم برایم گرفتاری رخ می دهد و حائل می شود میان من و تو...

ای سرور من ، ...

 


بیستم شهریور 1388 به خط خطی parisa



علــــــی...
 

 

علــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.....

علی یعنی عشف یعنی مروت ، علی یعنی صفا یعنی صداقت.

علی یعنی بابای یتیمان ، عیلی یعنی خدا ، یعنی شهادت....

به راستی ای مردم کوفه مگر علی با شما چه کرده بود؟

اکنون شبی است که صبحدم یتیمان کوفه دیگر بابا ندارند...وای نخلستانهای کوفه که چه غربانه در انتظار اوست...

چاه دیگر رخ ماه گونه ای در خود به تصویر نخواهد کشید...

علی مردم با تو چه کردند؟؟؟؟



ادامه خی خطی هام

هفدهم شهریور 1388 به خط خطی parisa



قانون دوست داشتن...

 

 

 وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

وچه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن!

 

                                                                                        دکتر علی شریعتی    

 

 


دهم شهریور 1388 به خط خطی parisa



عشق من...

 

 

 

خنده ات را به من لبهایت را به دیگران ،

دلت را به من دستهایت را به هر که می خواهی بده ،

فقط بگذار دوستت داشته باشم ...

 


هشتم شهریور 1388 به خط خطی parisa



جومونگ..!!!
 

 در ادامه ی پست قبلی که عکسای باحالی رو براتون قرار دادم

حتما در مورد حضور سانگ ایل گوک یا همون جومونگ خودمون در ایران شنیدین...

عکسهایی از حضورش در بزم شرکت گلدیران و شرح مصاحبه اش با خبرنگارا...



ادامه خی خطی هام

پنجم شهریور 1388 به خط خطی parisa



سلـــــام...
 

 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام... 

سلام بر جمیع دوستان گلم بعد از مدتی نسبتا طولانی...

بگذریم که چرا نبودم خب حالا که هستم!!! 

البته میدونم که حالا همچین تحفه ی دندون گیریم نبودم ولی خب دیگه تعریف از خود به جاییم بر نمی خوره !

پیشنهاد میکنم که حتما سری به ادامه ی مطلب بزنید عکسهای جالبی براتون درج کردم...

طریقه ی زن شدن...!

مدل عشاق ۲۰۰۹ ای...!

و ....

 



ادامه خی خطی هام

پنجم شهریور 1388 به خط خطی parisa



تقدیر شوم...
 

 

به چشمانم بنگر و آنگاه بگو : باورت نکرده ام

به گریه هایم تا هنگام سحر ، به آوای بی قراری ام تا مرز اعتراف به زلالی و پاکی عشق

به فریاد نگاهم که ناامید تو را بارها و بارها تو را و تنها تو را می خواند ، توجه کن و آنگاه بگو : تو را باور ندارم ، تو را نمی شناسم ، تو را نمی فهمم...

به جنبش لرزان لبهایم وقتی آنقدر به تو نزدیکم و از تو دور ، وقتی می خواهم بگویم محبوبم ، مهربانم ، بیگناهم بنگر و آنگاه بگو: تو را نمی بینم ، تو را ندیده ام ، تو را نخواهم دید...

به تقلای بی وقفه ام نظر بیافکن و ببین چگونه از ویرانه ای ساکت و مخوف

بهشتی سرشار از عشق و صفا بپا می کنم ، و حلقه های درشت انتظار را به اسارت زمان در می آورم

رهایم مکن !

 

گزیدهای از کتاب تقدیر شوم نوشته ی مریم جعفری


پنجم مرداد 1388 به خط خطی parisa



خداحافظ...

 

خداحافظ دارم می رم...

دیگه داره تموم میشه...

همون روزا که می گفتی...

به پای من حروم میشه...

می رم اما می دونی خیلی...

دلم تنگ چشات میشه...

عزیزم خوش به حال اونکه...

 داره این روزا فدات میشه...

 

 

برای دیدن آلبوم تصاویر محمد یاوری اینجا کلیک کنید 

 


بیست و پنجم تیر 1388 به خط خطی parisa



دل تنگ...
 

سلام

این اولین آپم بعد رفتن عزیزترین کسمه...

 

نمی دونستم چجوری و از چی باید نوشت اما خب دیگه... به قول خیلی ها دنیا همینه...

البته دنیا بی رحمیشو خیلی وقته ثابت کرده .

چقدر عوض شده بودمو چقدر دیگه هم عوض شدم...

دیگه هیچیم مثل قبل نیس...

حرف زدنم، فکرم ، حتی ظاهرم...

به قول خودم هر روز آپدیت تر از دیروز...

پاک بی خیال دنیا... دیگه دورو بریامم هر روز نسبت بهم بی خیال تر از دیروز...

میون زمین وآسمون سرگردون...نه... تو آسمونا جایی واسه ما پیدا نمی شه...

بی خیال حالا همین زمینو عشقه...

چقدر این روزا سردردام بیشتر شده... انگار یه پتکه و سر بی صاحب من...

ای بابا... بگذریم...

راستی نشونی یه چرت پر از خستگی و بی هیاهو و آروم کجاس؟؟؟؟

خیلی وقته گمش کردم...

وای که دلم چقدر لک زده واسه یه غروب  خلوت و بی کس لب دریا ، که توش منو گیتار خستم غوغا کنیم...

 


بیست و سوم تیر 1388 به خط خطی parisa



تو هم رفتی...

 

مادر بزرگم ، مادربزرگ بلاخره از پس دلتنگی هات پر کشیدی...و کاش می دونستم از کجای آسمونها اشکامو میبینی.

کاش بودی و میدیدی که بعد رفتنت من موندمو مادری که دل شکسته شد... مادرم که بعد رفتنت سرعت سفید شدن موهاش انقدر سریع شده که با چشمای ضعیف هم میشه راحت شاهدشون بود.

چین و چروکهای چهره اش که هر روز بیشتر و بیشتر می شن چقدر منو یاد چشمای نگرانت می اندازن...

چقدر دوست دارم بازم بودی و نمی رفتی...

چقدر دوست داشتم بارم همدم چشای دلتنگ پر از اشکت می شدم...

کاش بودی و همونقدر که تنهام نمی ذاشتی دیگه تنهات نمی ذاشتم.

کاش زودتر از این می دونستم که انقدر دوستت داشتم...

چرا ؟ چرا خدا تو رو هم ازم گرفت؟ کاش بازم بودی و تو غربت این دنیای غریب همسایه ی دل خستگی های هم می شدیم.

چقدر حرف که تو دلم موند و تو نشنیدی و رفتی...

نمی دونم صدای ضربه های قلب پر اضطرابمو وقتی روحت تا آسمونا پر کشید و چشای خیسم بصورت آروم و بی فروغت دوخته شده بود و می شنیدی یا نه...

هنوزم باورم نمی شه...

باورم نیس که توام دیگه نباشی...یادته قرارمون بود با هم یه کلبه ی تنهایی به پا کنیم و منم بشم دخترک دیوونه ی خودت ؟

به قرارمون وفا نکردی و رفتی...

جای خالیت کنار ایوون آتیشم می زنه ، یاد شبی که با دستای خودم جسم بی روحت رو روی زمین دراز می کردم یادم نمی ره...

آخ که چقدر دوستت دارم ، به اندازه ی بچگی ، به اندازه ی همه ی اون ثانیه هایی که تو مادرم بودی.

 

راستی مادربزرگ ، پیش بابابزرگ و بابام که رسیدی سلام منم برسون...

بگو که چقدر دلتنگم.............................................................

آخرین ناله های پر از دردمو فراموش نکن و حلالم کن...

 

 


دهم تیر 1388 به خط خطی parisa



نیما....
 

 

 

مدتی بود که می شناختمش..

یه جورایی رفاقتی بود، بهش می گفتم داداش نیما، همون جمله ای که همیشه کلی کفریش می کرد. میگفت انقدر بهم نگو داداشی تو برام از خواهر هم عزیزتری.اما من باز می خندیدمو می گفتم : نه همون داداشی...

شنیده بودم قبلا اونم قرص مصرف می کرده اما مدتی بود که دیگه ترک کرده بود اما نمی دونستم چرا هنوزم با اون بچه ها گهگاهی می پرید.

گاهی اوقات می دیدمش ، می دونست که یه جورایی تنهام خیلی ازاوقات سعی می کرد یه جایی رو تو لحظه هام پر بکنه اما معمولا با درای بسته ی من روبرو می شد...

بارها سر همین رفتارها بگو مگو داشتیم اما زیر بار نمی رفتمو نیما هم حاضر به کوتاه اومدن نبود.

بدون درک اینکه من چی میگم بازم تلاش می کرد.

تا اینکه اصرار به ترک کرد. می گفت باید ترک کنی هر چی رو که معتاد و پا بندت می کنه باید ترک کنی...

می گفت باید از این مرداب بیای بیرون وگرنه زندگی غرقت میکنه اما من...

باوری به حرفاش نداشتم ، ازش فاصله می گرفتم تا نشنوم...تا ندونم...تا نبینم...

می گفت بمون ، بمون و ترک کن وگرنه من ترکت می کنم.

حرفش برام مفهومی نداشت.می گفتم منکه معتاد نیستم تفریحی میزنم هر وقت هم که بخام تمومش میکنم اما این تفریح تنها چیزیه که زندگی رو قالب تحمل می کنه ، تازه می خندیدمو می گفتم :  کنارم کسی نیست که ترکم کنه، من تنهام و بودن و نبودنت تنهاترم نمی کنه...

گفتمو رفت...

صبح که از خواب بیدار شدم رو صفحه ی موبایلم چشمم به اس ام اسی افتاد که نیمه شب برام فرستاده بود.

" گفتی برو ومن رفتم ، رفتنی که برگشتی نداره ، رفتم از کنار تویی که هیچ وقت منی رو که کنارت بودم و ندیدی ،رفتم منی که نبودنت خیلی تنهاترم کرد، تو شاید تنها نبودی اما نبودنت نیما رو تنهاترش کرد....  نیما "

حرفاش گیجم کرد با خوندن دوباره پیامش بی اختیار شمارشو گرفتم اما این پیام منشی رو گوشیش بود:

 

" مشترک تنهای شما به سوی ابدیت شتافت ...!"

 

 


سی ام خرداد 1388 به خط خطی parisa



افسوس...
 

 

 

دیشب به معنای واقعی کلمه دلم شکست...

این کردار از  ایرانی بعید بوددد!!

 

از مجموع حدودا 40 میلیون رای دهنده 24 میلیون رای به احمدی نژاد بود... هممون می دونیم که حقیقت همینه اما انگار دیگه به ما هم سرایت کرده که بگیم دروغه !!!

اونهایی که بودن منصفانه بگن که چقدر به اموال عمومی خسارت وارد شد؟

اینها انصاف بوددد؟

اینها دفاع از حقوق ملت بود؟!!!!

 

این چه حرفیه که همه میگن تقلب شده ! رای ما رو خوردن ! دروغ گفتن ! اونهم در حالیکه هممون می دونیم حرفی که می زنیم غیر ممکنه.

یکی به من بگه تو کدوم حوزه شمارش رای نماینده ای از همین آقای موسوی حضور نداشته که بقیه تونستن در شمارش تقلب کنن؟

اصلا مگه کسی می تونست همچین کاری بکنه اونم در شرایطی که شخصیتهای بزرگ بزرگی هم پشت سر این قضایا بودن و هستن ، کی اصلا با این توصیفات جرات چنین کاری رو داشته؟

امروز سری به چت رومها هم زدم  که خیلی ها بقیه رو تشویق به شورش می کردن!

اما یکی نبود که بگه واسه ی چی؟

چون رایتونو خوردن؟!

آخه این حرفتون شدنیه ؟ مگه ندیدین چطور فقط با یه کلمه ی دروغ میگی پشت احمدی نژاد و خالی میکردن ؟ کله گنده های مملکت که همه پشت موسوی رو گرم کرده بودن کی مونده بود که بیاد و تقلب بکنه؟

 

اصلا اگه تقلبی بود همینا مگه یه لحظه هم فرصت به احمدی نژاد

 می دادن؟؟؟؟

نه من باور نمیکنم...اعتراف کنیم که این برای خیلی ها فقط یه بازی بچه گانه بود...!

چرا بعضی ها انتظار دارن که بعد اعلام نتایج  وقتی طرف دیگه رییس جمهور مملکت اعلام شده وقتی می رن تو خیابونا و بی خیال چشماشونو می بندنو دهنشونو باز می کنن هیشکی حتی نیاد بگه که بالای چشتون ابرو؟؟؟؟!!!

مگه قبل انتخابات کم های و هوی و داد و بیداد راه انداختن؟

تو کدوم کشوری بعد از انتخابات به مخالفا پاداش می دن که اینجا هم ما ها این انتظاراتو داریم؟

 دنیا دیروز به دموکراسی محض تو کشور ما اعتراف کرد ، چرا راحت فقط از سر احساسات خودمون چشمامونو می بندیمو میگیم دولت دیکتاتوره؟!!!

دیکتاتور ؟؟؟؟!!!!!!!

 

من تعریف نمی کنم اما مخالفا فقط یه کلمه بگن مگه احمدی نژاد چه ضررو بدی بهشون رسونده که اینهمه قدر نشناس شدیم؟

نمی دونم اصلا تا حالا جنجال و هیاهو بهشون فرصت داده که فقط واسه چند لحظه 4 سال گذشته رو با قبل مقایسه کنن؟

یعنی واقعا مقایسه کردن و ندیدن؟

تعصب دروغی راهی به جایی نداره ، پس چرا منصف نباشیم؟

هیچ دولت و هیچ کشوری مطلق مطلق خوب نیست، همه جا و بین همه ایرادات و مشکلات هست اما بخاطر بعضی مشکلات انصاف نیست چشمامونو رو همه ی خدمات و خوبی ها ببندیم.

انتخاب حق همه ی مردم بود . به انتخاب همه احترام بذاریم نه فقط به احساسات خودمون! 

 

اتفاقاتی رو که افتاد بد نبینیم و به هم نسبت ندیم همونطور که خود منم حتی شد از طرف طرفدارای تعصبی آقای موسوی  کمک مفصل خوردم که کبودی هاش هنوزم نرفته اما خدایی پای فهم پایین اون طرفدارها گذاشتم نه آقای موسوی...

خیلی ها اصلا به اصل ماجرا توجهی ندارن، ناراحتن چون این انتخابات براشون حکم یه شرط  بندی رو پیدا کرده بود ، حکم یه مسابقه که بخاطر باخت حالا گله مند شدن...

من رای ام رو به در اون لحظه فقط به پاس خون پاک  شهدا به صندوق انداختم نه بخاطر شرکت در یک ماراتون و برد و باخت...!

بعنوان یک جوان ایرونی واقعا شرمنده شدم و افسوس خوردم...

زنده باد ایران و ایرانی ، ایرانی که هرجای دنیا هم که باشه یه ایرونیه و بس.

 به امید ایرانی آباد و آزاد و سرافراز

 


بیست و چهارم خرداد 1388 به خط خطی parisa



خون آشام حقیقت یا افسانه...؟

 

 

خون‌آشام در افسانه‌ها و خرافات مردم اروپا، جنازه‌ای زنده است که شب‌ها از گور بیرون می یاد و برای تغذیه خود از خون مردم می‌مکه. بر اساس اعتقادات این موجودات دارای قدرت تفکر نبوده و فقط به دنبال قربانی میگشتند و البته در بعضی جاها اومده که اونها در روز مثل یک مرده واقعی به قبر بر می گردند و....

(در ادامه مطلب)

 



ادامه خی خطی هام

دوم خرداد 1388 به خط خطی parisa



خون آشام...
 

 اینبار متفاوت از همیشه...!!!

با اخبار زیبای خون آشامی در راهم...

منتظرم باشید...

 

 

 

 


بیست و نهم اردیبهشت 1388 به خط خطی parisa



جالب و خوندنی...

 

 

سلام امروز چند تا خبر باحال و خوندنی رو براتون درج کردم..امیدوارم بخونید و لذت ببرید

منو از نظرات گرمتون بی نصیب نذارید...

 

یک: حامد كه جوانی 17 ساله  میگوید :چه كسی باور می كند كه من دوبار ازدواج كرده باشم و كودكی مرا بابا صدا بزند؟...

دو: خودکشی بخاطر سوسانا...!

سه: می خوای به یه دختر بخندی؟...!

 

 



ادامه خی خطی هام

بیست و دوم اردیبهشت 1388 به خط خطی parisa



جاوید...

 

 

تازه با الناز آشنا شده بودم...دختر خوبی بود، دانشجوی ترم آخر روانشناسی.

با اینکه به لحاظ سنی تفاوت زیادی با هم داشتیم اما ارتباط خوبی با هم برقرار می کردیم. منو پیش خودش بچه نمی دید، خیلی زود انقدر با هم خوب شدیم که تونستم ازش بخوام برای دوره ی کارورزیش تو مراکز توانبخشی چندباری هم منو با خودش ببره...

تونست قبول کنه و منم مهمون لحظه هاشون کنه...

جایی که برای کاروزی می رفت مرکز آموزش بچه های معلول و عقب مانده ی ذهنی بود. یه دنیای دیگه بدون آدمایی با نقابهای دروغی...

معلول و عقب مانده که نه ، فرشته هایی که ما از درک خوبی هاشون عاجزیم...

الناز منو با خودش تو مرکز می چرخوند، کنار الناز می دیدم وقتی اون بچه ها با کمک ما یه نقاشی می کشیدن یا ساخت یه پازل رو تموم می کردن چه لبخند قشنگی چهره ی معصومشونو پر می کرد...

گاهی باهاشون بازی می کردیم و چه عجیب چهره های خالی از شیطنتشون پر از شادی می شد...

اونروز بار چندمی بود که می دیدمشون و چه عجیب بهشون عادت می کردم.

جاوید اسم یکی از اون فرشته ها بود...

یه پسر آروم و مهربون که 13 سال از عمر روزهاش بیشتر نگذشته بود...

سرنوشت عجیبی داشت ، وقتی به دنیا اومده بود بعد از یک ماه سر راهی میشه و تا 2 سالگی تو بهزیستی بزرگ میشه.

تو 2 سالگی خانواده ای  با بنام کردن خونشون به فرزند خوندگی قبولش می کنن اما بعد از مدتی متوجه معلول بودنش می شن و... و حالا جاوید اینجا بود.

همونطور که  دور یه میز نشسته بودیم و مشغول چیدن پازلها بودیم متوجه جاوید شدم که با جثه ی نحیفش کنار من نشسته بود.

سرش رو روی  میز گذاشته بود و بدنش می لرزید.

فکر کردم سردش شده باشه ، دستمو رو شونش گذاشتمو صداش کردم اما جوابی نیومد... همونطور که چشمم به بدن لرزون جاوید بود الناز صدا کردم تا براش پتو بیاره ولی........

تازه با صدای الناز به خودم اومدم که داد می زد " جاوید تشنج کرده ...."

جاویدو رو زمین خوابوند و با عجله رفت پایین تا دکتر خبر کنن. با دستای لرزون کنار جاوید زانو زدم و سرشو بین دستام گرفتم.

نمی دونستم چیکار کنم... سرش بین دستام بود و نگاه خیسم به صورت معصومش تا اینکه آروم شد.

دکتر چند دقیقه بعد رسید و ...

دکتر اومد اما جاوید 1 دقیقه قبل بین دستای من تموم کرده بود...

نگام به دستای خالیم بود که جاوید تا چند دقیقه ی قبل بینشون در حال جون دادن بودوحالا  جسم بی جون جاوید که آروم رو زمین درازکش خوابیده بود.

می خواستم تا می تونم نگاش کنمو صورتشو به خاطر بسپارم اما اشکام امون نمی دادن...

دلم بخاطر همه ی مظلومیتهاش آتیش گرفت ، صداش زدم.

 جاوید ، چه زود و چه راحت پر کشیدی...

چه لحظه ی تلخی بود هنوزم باورم نمی شه...


یازدهم اردیبهشت 1388 به خط خطی parisa



خاطرات...

 

یک زوج در اوایل 60سالگی در یک رستوران رومانتیک و زیبا 35 سالگرد ازدواجشون رو جشن گرفته بودن که ناگهان یک پری کوچک بین میزشان ظاهر شد و گفت : چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و در تمام این سالها وفادار موندیدهر کدامتون می تونید یک آرزو بکنید که من برآوردش خواهم کرد.....

خانم گفت:....

 

                  در ادامه برای دیدن سری نامه های عاشقونه به لینک زیرهم سری بزنین

سری نامه های عاشقونه

 



ادامه خی خطی هام

نهم اردیبهشت 1388 به خط خطی parisa



اگه تا روز قیامت...
 

وقتي بود اينا رو نمي دونستم , اما حالا كه ديگه نيست ... مدتهاست که نیست ، خیلی روز و خیلی ساعت و خیلی ماه ... اما خدا می دونه که یه روز هم فراموشش نکردم.

 

 



ادامه خی خطی هام

بیست و سوم فروردین 1388 به خط خطی parisa



دل من خونه تکونی نداره...

نمی دونم ، مدتهاست که نمی دونم، چطور میشه تو ازدحام این آدمها بود و نبود،چطور میشه بود و از قید هر چی بودنه رها شد ، نمی دونم چطوره که هیچ کس بزرگترین تنهاییت رو نمی بینه اما کوچکترین اشتباه زیر ذره بین بد بینی انقدر بزرگ می شه که قابل بخشودگی نیست ، نمی دونم چرا قطره های کوچیک اشکت برای همه بحث برانگیزه اما هیچ کس ازت نمی پرسه تاریخ انقضاء آخرین لبخندت کی بوده...

زیر چتر غدار زمان دلم لک زده بود واسه تلالوء امواج طلایی که راه رسیدن به آسمون رو برام روشن کنن...دلم رو ذبح می کنن با تپش های مستانه ی نگاههای عاشقی که راه به جایی ندارن ، در قربانگاه تاریک و نمور عشقهای طرد شده...

غسل اشک و خون پیشکش گور تاریک مرگ احساس می کنم.

 

 

تیک تاک ساعت نغمه ی اشک و لبخند زمان رو زمزمه می کنه ، اشک مرگ ثانیه ها و لبخندی از گذر تولدی دیگر ، که گویی این زمزمه رو تکرار می کنن، مرگ، حیات ، مرگ ، حیات ، مرگ ، ...

و منی که در تمام ثانیه ها می میرم و تولدم تحمل زجری دوباره ست .

وقتی تنهای دلم معنی تپش های قلبم رو ازم میگیره دیگه سال نوئی نیست ، که این سال نو ادامه ی قصه ی تلخ همین ثانیه هاست.

تولدی هم نیست ، تنها و تنها غروب انوار خورشیده و طلوع فقط معنی تحمل درد گشوده شدن نگاهم هر روز و هر روز بدون شیرینی حضور همون تنهاترین تنهاست...

فقط یه خواهش داشتم... بین این آدما بذار پیشت بمونم...ولی منو ندید...

کاش هرگز دیگه طلوعی نبود...


هفدهم اسفند 1387 به خط خطی parisa



...

می بینی خراب و داغونت شدم ، سوختم

خوشی تو رو به تنهایی خود فروختم

اگه ارزون تو رو دادم به یه دنیایی که خود نیستم

چونکه من زاده ی دردمو با درد و غم غریب نیستم

                                                  غریب نیستم

                                                          غریب نیستم

 

گاهی وقتا بی خبر می یام کنار پنجره ات

تا یه کم ببینمت آخ که دلم تنگ واست

خوشم از شادی تو وقتی می خندی با رقیب

تو دلم تازه میشه یه درد کهنه ی غریب

همه دردا رو کشیدم جز این درد عاشقی

سهم من از باغ عشق شد گل زرد عاشقی

آی دلم ببخش اگه یه درد تازه ای اومد

آخرین فصل غم ماست فصل سرد عاشقی


دوازدهم اسفند 1387 به خط خطی parisa



می خواهم فاحشه بشوم...!

انشاء تکان دهنده ی یک دختر ۱۰ ساله...

می خواهم فاحشه بشوم...!!!

ادامه مطلب رو حتما بخون.



ادامه خی خطی هام

دهم اسفند 1387 به خط خطی parisa



امروز 10 صبح...

مشتش که خورد تو لپم احساس کردم همه ی دندونام یکجا خورد شدن ، قضیه ی همین امروز صبح بود ، 10 صبح...

فکر کردم همه ی بخیه های توی دهنم وا شدن و امروز که نوبت کشیدن بخیه های لثه ام بود دکتر با دیدن همچین وضعیتی چی می گفت...

طعم خون و توی دهنم احساس می کردم اما نمی تونستم نگاهمو ازش بردارم... اصلا باورم نمی شد که یه دختر هم همچین مشت محکمی داشته باشه. دلم می خواست به تلافی کارش مثل خودش دندوناشو تو دهنش خورد کنم اما...داشت دیر می شد...

آره دیر می شد...

....

نمی دونستم چی شد که بجای کلاس از سالن سرو سر در آورده بودم ، نگاه بی جونم از پشت شیشه تو حیاط دانشگاه پرسه می زد که یهو نگاهم از بین همه تو رو پیدا کرد...فقط می خواستم ببینمت ، اما نمی دونم چطور شد که موقع بیرون اومدن از اونجا دستم به وسایل و کیف روی میز گیر کرد و ناخواسته همشونو پخش زمین کردم...

آدمی نیستم که بدون معذرت خواهی راهمو بکشمو برم اما داشت دیر می شد...

وقتی کاپشنمو کشید و شروع کرد به چرت و پرت گفتن فقط گفتم که من باید برم...اما نذاشت و ادامه داد ، مجبور شدم جوابشو بدم شاید ولم کنه اما ....دستش خیلی سنگین بود. آخ که جای مشتش رو دهن آش و لاشم چه دردی داشت.

همینکه تونستم خودمو آزاد کنمو برسم دم در ورودی از دور دیدمت که سوار شدی و رفتی...

من دیر رسیدم.


دهم اسفند 1387 به خط خطی parisa



کوه...

 

 

به زحمت خودمونو رسوندیم به نوک کوه...

همه خسته بودیمو منم خسته تر از همه چون غلبه بر ترسی که از ارتفاع دارم اونم به تنهایی و بدون هیچ کمکی برام واقعا طاقت فرسا شده بود. چندین بار در طول مسیر بخاطر سر خوردن پام و ترسم بقیه رو هم اذیت کرده بودم و از این بابت بدجوری خجالت زده بودم... کمی با فاصله از بقیه نشستم و گفتم میخام فقط یه کم حالم بهتر شه...به اطراف نگا می کردمو جوونای زیادی که تو دسته های چند نفری مشغول بالا اومدن بودن و اغلب هم دسته های مختلط . بینشون چشمم به دختر و پسری افتاد که حین بالا اومدن به شدت مشغول بگو و بخند بودن...

چهره ی هر دوشون پر از شادی بود، مطمئن بودم شادی اون لحظه رو با هیچ چیز عوض نمی کردن...

دخترک با دست محکم بازوی پسرو گرفته بود وهمینطور که به کمک اون بالا می یومد تند و تند شاید چیزی رو تعریف می کرد و یه دفعه هر دوشون به شدت می زدن زیر خنده...

یه کم اونطرفتر چند نفری با هم نشسته بودنو تند و تند سیبی رو که تو دست هر کدومشون بود رو گاز می زدن، بینشون ظاهرا یکی از پسرا آب خواست دختری که کنارش و کمی بالاتر از اون نشسته بود و دوستشم بود لیوانی در آورد تا بهش آب بده اما وقتی پسرک حواسش نبود چیزی دیگه هم توی آبش ریخت و پسر بیچاره بی توجه لیوانو سر کشیدن همونو منفجر شدنش هم همون...با پریدنش همگی زدن زیر خنده ، دختره اینبار واسه آروم کردنش بطری آب توی دستش رو روی سرش خالی کرد...!

با تماشاشون بی اختیار منم خندم می گرفت...

پایینتر دختری که ظاهرا مثل من با ارتفاع مشکل داشت یه جایی از کوه گیر کرده بودو فقط تونسته بود آستینه تیشرتی که پسره دور گردنش بسته بودو بگیره...!حالا هی اون میکشید که نیفته و پسره که نمی دونست خودشو از خفگی نجات بده یا اونو!

البته بعد کمی کلنجار رفتن هردوکار رو انجام داد...

............

تمام اطراف پر از صحنه های مختلف بود. یه دفعه یاد خودم افتادم ، منی که تنها اونجا نشسته بودم ،سرمو چرخوندمو به بچه ها نگا کردم ، موقع بالا اومدن انقدر اذیتشون کرده بودم که حالا زیاد یادم نمی افتادن...

هر چند دیگه از تنها بودنم شکایتی نداشتم اما بازم بین همه ی اون آدما احساس غریبی عجیبی می کردم ، بازم اون احساسی که هیچ جا ازم جدا نمی شد.

به غربت و بی کسی عادت کرده بودم و دلم هیچ کس و نمی خواست ، آرزوی بودن بجای هیچ کدوم از اون آدما رو نداشتم .

من مدتها بود که رها شده بودم...اما واسه گذشته پشیمون نبودم ، همیشه باورم این بود که هر کس رو باید انقدر دوست داشته باشی که می خوای اون دوستت داشته باشه، و حالا اگه من بخاطر عشقم انقدر غریب شده بودم و سرزنش می شدم اهمیتی نداشت من حرفی نداشتم .

این گویا تقدیر من بود...تقدیر من ...

 


پنجم اسفند 1387 به خط خطی parisa



50 سال بعد...!

 

تا حالا فکر کردید که 50 سال دیگه چه اخباری از رادیو و تلویزیون پخش میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب اینجا خلاصه ای از این اخبار رو می بینید...

ادامه ی مطلب رو بخون زیاد نیست....



ادامه خی خطی هام

یکم اسفند 1387 به خط خطی parisa



تاریخ مصرف...!

هر کسی یه تاریخ مصرفی داره و دیگه تاریخ مصرف تو گذشته...

دیگه برام تکراری شدی و واسم جذابیتی نداری مثل یه عروسک تکراری ...

وقتی عشقی در کار نباشه ، این روابط یه بر چسب تاریخ دار می زنه رو پیشونی آدم و حالا خیلی وقته از تاریخ انقضاء وجود تو توی قلبم گذشته و دیگه نمی خوامت...

...........

 

 



ادامه خی خطی هام

بیست و هفتم بهمن 1387 به خط خطی parisa



ولنتاین مبارک...
سلام دوباره به همه دوستای گل..........

در یک پست کوتاه هرچند که به این قرطی بازی های خارجکی اعتقادی ندارم..!!!

اما اومدم که بگم ولنتاین همگی مباررررررررررررررررررررررررررررررررررک


بیست و چهارم بهمن 1387 به خط خطی parisa



مادر...
 

 

چقدر مادرت رو می شناسی؟

این پست رو از دست نده...........



ادامه خی خطی هام

بیست و دوم بهمن 1387 به خط خطی parisa



تولدش مبارک...

خوب حالا بیایم اینجاااااااااااااااااااااا

امروزم (..:: 20 بهمن ::.. ) یه روزه مثل خیلی از روزای خدا اما با یه اتفاق متفاوت که گاردانش خداست ، امروز یه روز دیگه است...

امروز سالگرده...سالگرد روزی که خدا یکی از هدیه هاشو فرستاد روی زمین.

رو زمینی که خیلی های دیگه هم روش بودن اما هیشکی مثل اون نبود...

واسه خودش یه دونه بود ، یه دونه ای که تو همچین روزی تو آغوش گرم مادر اولین صدای زندگی رو فریاد زد.

اسمشو چی بزارم؟؟؟ 

از وقتی گفت دیگه منو نمی شناسه نمی دونم اسمشو چی بزارم که بهم نخنده .

بزارین اصلا اسمی نذارم بزارم همینجوری باشه مثل هیچ کس خودش...

 

 

تولدت مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک

                                                 


بیست و دوم بهمن 1387 به خط خطی parisa



Blog Skin